!.......... حالم را نمی دانم ..........!


چنان بيماررنجورم که حالم را نميدانم
دگردل کندم ازدنيا که ماندن رانميدانم
مرادراوج ميخواهي تماشاه کن
نميدانم توميداني که اوج من پروازاست
رسيدن پيش باب مامانست
براي ديدن آنهادل هرلحظه گريانست
نميدانم توميداني برايم مرگ شيرين است
توميداني دگرابرهم نمگريد براي من
همه ازمن گريزانند
توهم بگذرازمن دل
گرفتارميشوي بامن که فردارا نميدانم
چنان گريان نالانم که راهم رانميدانم
براي رفتن آماده ماندن رانميدانم ماندن رانميدانم























