!........... مرگ من دست خدا هست که اجبارم کرد ...........!


روح من دست خودم بود زمان رامش کرد
همچوبیمارجزامی گرفتارش کرد
هرقدم سوی خوشی من رفتم
همچنین شدت غم بود که بیزارش کرد
تن و روح مرده زغمهای زیاد
پیروبی صفتان شد همش خارم کرد
این چه بازی ست که جان میگیرد
رفتن وبودن مردن سزاوارم کرد
مانده ام در قفسی تنگ که نامش دنیاست
بادلی خون زجهانی که بی بالم کرد
هرکه راجای برادر خواندم
یاکه خواهرگفتم
حرکاتش و کلامش پشیمانم کرد
اسم دوست هم شده نامردی
این همون گریه تلخ هست که تکرارش کرد
خسته شدجسم ضعیفم دراین رنج وعذاب
مرگ من دست خدا هست که اجبارم کرد
روح من دست خودم بود زمان رامش کرد
همچوبیمارجزامی گرفتارش کرد




























