عشق صادقانه

درانتظار

!..........  سکوت  ............!

  دلنوشته های عسل جون   

  من برای ماندنم هر کار گوئی کرده ام

 من  سکوت خویش را گم کرده  ام   

لاجرم در این هیاهو زمان.

 با سکوت افسانه شد دنیا ی من

عاقبت  مانند یک رویا شدم

ای سکوت ای    ظلمت  بی انتها

روح و  جانم از تو پر آوازه  بود

تا به آن لحظه  که راهی داشتم

چون شراب کهنه شعرم تازه بود

در کنارتو  وجو دم    غنچه بود

تو مرا بردی به شهر یادها

من ندیدم خوش تر از  حرفهای تو 

ای سکوت ای  غصه های بی صدا

گم شدم در این هیاهو  زمان

تو کجایی تا بگیری دست من؟

گر سکوت خویش را میداشتم

زندگی پر بود از  آوای  من

 زندگی پر بود از  آوای  من

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 15:54 توسط عسل و سمیرا و نسیم |

!.....آرزوی مرگ کردم از خدا مرگ هم شادم نکرد  .....!

دلنوشته های عسل  جون

   

          روزگار بی مروت لحظه ای شادم نکرد 

  دم به دم افسرده در حال خموشی   وسکوت  

  درقفس جان دادم وصیاد آزادم نکرد    

   دست بسوی هر کسی دادم بسی  

   تا که غمها  کم شودافسوس کسی یاری نکرد

   دل به آن خوش کرده  بود م   بیخرد

  تاکه شاید کم کنددرد مرا در ماتمم

   چشم گریان مرا دیدولی کاری  نکرد

   خواستم مثل همه یک آن باشم بیخیال 

  این زمان لعنتی  بحر خوشی مهلت   نداد

   درجوانی ناله سر دادم  هیچکس آنرا ندید

   ناخودآگاه دست به تاریکی سپردم در خفا

   هر کسی دید ولی یادم نکرد

  درنیایش  شکوه کردم از خدا

 آرزوی مرگ کردم از خدا

 مرگ هم شادم نکرد

  آخرش  کاری نکرد 

مرگ هم شادم نکرد

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 23:47 توسط عسل و سمیرا و نسیم |