!....غم بی وفا نشد.....!شهریور 1390


امشب دوباره غصه غریبی در نگاهم سوسو میزند
اشکهای چشمم گویای غربت است
بغض غمزده ابرها ماتم باران رادر خودخفه کرده
هرآن سیل باریدن دارد
امشب دوباره برخودلرزیدم
دلشوره عجیبی درمن سایه انداخته
شوری غریبی وبیکسی
که بیشترشبیح ترانه غم وسکوت دائم است
ازپنجره بیرون را خیره میشوم
گل فروش زیبا دستی تکان میدهد
انگار باگلهایش حرف میزند
یادش به خیر آن روزهای شاد
جز خاطره چیز دگر نماند
افسانه شد تمام غزل های شوق وشعف
هرروز فاصله گرفت آنچه که خنده داشت
باران اشک دیگر توان نداشت
همراه ابر بارید درواپسین شب
تنهای تنها درکوچه قدم زنان
رفتم تا گم شوم چند ساعتی
ازکوچه های شهرهمچون مسافرغریب
باخود زمزمه میکردم چون پرنده اسیر
بایدسفرکنم ازغربت وازشهر بیکسی
باید فرارکنم
درکوچه های شهرباران امان نداد
همرا ز اشک شدو اصلا مجال نداد
غم بی وفا نشد
همگام من ماندهرگز رهام نکرد
احساس تنها بودن امشب روا نکرد
هرگزرهام نکرد
هرگزرهام نکرد


