!.......... خاطراتش مانده ...........!



روزگاری من یارعاشق پاکی بودیم
دردل شب خدایا نوروماهی بودیم
هرچه غم بودبه دور باوفائی بودیم
حال دیگرنه صفائی مانده
نه اون یاری که باهم بودیم
رفتنی هارفته
گفتنی ها گفته
خاطراتش مانده
در میان دفترگردغبارش مانده
یک زمانی براش سبزه نگاری بودیم
هرچه غم بودتودنیا
ولی عاشق زاری بودیم
آن ورق برگشته
وپرنده رفته
روزگاری که بلبل غزل میخوانده
باصدایش دل زدل میبرده
حالا افسرده کناری رانده
تودلش غم مانده
گل مریم مرده
آن سبوع بشکسته
حال تنهاماندیم
روزگاری که باهم بودیم
خاطراتش مانده
خاطراتش مانده



+ نوشته شده در سه شنبه سوم مرداد ۱۳۹۱ ساعت 11:45 توسط عسل و سمیرا و نسیم
|