!.......... روزگار اززندگی تکرارخسته ام ..........!



از روزگار اززندگی تکرارخسته ام
ازهای هوی اینوآن خسته ام
دلگیرازنوروشبهای مهتابی
ازخودم از کارواز خستگی خسته ام
دل خسته رابازور به خانه میکشم
ازهرچه دیوار خانه چون حصارخسته ام
بیز ارم ازسکوت منزل که روزی چنان شادبود
جزدنگ دنگ گوش خراش ساعت خسته ام
ازآن کسی که میگفت همیشه باتو ام
اسمش فقط مانده از بی محلی خسته ام
تنهاودل شکسته وناامید
ازمن مپر س چرا ازبیهوده بودن خسته ام
خسته زحرف خسته زشب خسته زباد
ازاین همه دردپریشانی خسته ام
ازالتماس که دوستم شوند خسته ام
ازآدمهای بی احساس خسته ام
ازاشکهای بی اختیار خسته ام
ازروزگار بی وفا ومردمان بی خداخسته ام
ازحرفهای پوچ وپوشالی خسته ام
ازریاازدروغ خسته ام
ازلبخندمصنوعی خسته ام
یارب بگیر این تن بی ارزش مرام
ازبودن دراین جهان فانی خسته ام
ازحرف شنیدن وبررخ زنند که بیکسیم
نا چارزند ه بودن باقلب بیمارخسته ام
از روزگار اززندگی تکرارخسته ام
ازهای هوی اینوآن خسته ام. بیمارخسته ام
از روزگار اززندگی تکرارخسته ام


