عشق صادقانه

درانتظار

!.......... چون دلش رنجیده بود ...........!

 

روزگاری دل به آ ن خوش بود که جائی داشتم

غافل ازهر دقدقه آرام  جانی داشتم

همزبانی  داشتم

دوستانی داشتم

ناگهان بادی وزید شادی ازهرجاپرید

اشک هم چون سیل ازچشم هاچکید

 دلخوشی را درهیچ دوستی ندید

عاقبت برحرف دوریهارسید

راه را گم کرده چون ماهی درآب

ناخودآ گاه درمیان دام دید

برق ازچشماش پرید

مرگ را یک لحظه دید

حس تنهای درونش رفته بود

 روزگاری که به آ ن خوش کرده بود

دیگه ازدست رفته بود

 آ خه تنها مانده بود 

 مهربانی  مرده بود

جانشینش دشمنی ها مانده بود

راه  ورسم دوستی رازیرپاله کرده بود

باامیدی روم رابازکرده بود

ازخدا یش خواسته بود

همزبانان رابه دورجمع کرده بود

آه چه دل خوش کرده بود

وچقدرهم ساده بود

حال تنها گشته بود

بیخودی برهرکسی دل بسته بود

باهمه خندیده بود

دوستان رامثل خودفکرکرده بود

اماهرروزش برایش گریه بود

آخرین روزش خداداندچه بود

اشک چشمانش به خون آخشته بود

چون دلش رنجیده بود

چون دلش رنجیده بود

  


+ نوشته شده در جمعه ششم مرداد ۱۳۹۱ ساعت 23:22 توسط عسل و سمیرا و نسیم |