عشق صادقانه

درانتظار

!.......... ساده دل بودم ..........!

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 

زدست روگارآنقدردلگیرم

زخودبگسستم واززندگی سیرم

که مرگ رادوست می بینم

دگرهرگزنمی خندم

به به هیچ کس دل نمی بندم

زمانی ساده دل بودم

همه رامثل خوددیدم

چقدرهم دیرفهمیدم

غم مرگ پدرمادرمگرکم بود؟

که حالادوست دشمن شد؟

خدایاسخت بیمارم

زهرچه دوست بیزارم

فقط مرگ راطلب دارم

فقط مرگ  را طلب دارم

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام فروردین ۱۳۹۰ ساعت 10:45 توسط عسل و سمیرا و نسیم |

!......... چقدر دلگـــــــــــــــــیرم ..........!

چرااینقدردلگیرم

من ازاین  زندگی سیرم

به هرکس دوستی کردم

به جاش کم لطفی ها دیدم

دگرشرم حیارفته

زمانه بی وفا گشته

توقلب ها کینه انباشته

کسی هرگزنمی پرسد

چه غم داری چرااززنده بودن

هم بیزاری؟توان ازمن دیگه رفته

توسینه آرزومرده

مراهیچکس نمی فهمد

که ماننددرختی ریشه ام سوخته

دگراشک هم رفیقم نیست

برای گریه کردن اشک خشکیده

حالا تنهای تنهایم

 فقط یک  آرزودارم 

برای مردنم ثانیه می شمارم

برای مردنم ثانیه می شمارم

 

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۰ ساعت 0:56 توسط عسل و سمیرا و نسیم |

!.......... تنهای تنها مانده ام ..........!

 

بااین همه عشق وصفا

دیدی چه آمدبرسرم

تنهاگذاشتن دوستان

یک یک برفتندازبرم

باهرنگاه آشنادلخوش میگردددلم

امانمیدانم چراباگریه می بینندمرا

ازهرکلام بیصداصدآه می آیدبرون

ازیادهرکس رفته ام

مانندگل پژمرده ام

چون بلبلی ناآشنا

بانغمه های دلربا

تنهای تنهامانده ام

تنهای تنهامانده ام

 

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم فروردین ۱۳۹۰ ساعت 13:10 توسط عسل و سمیرا و نسیم |

!......... بار سفر ببندم ..........!

 

ازلحظه ای که ر فتید دنیای من سیاه شد

دردل هزار آرزوحالا دیگه  فنا شد

نفرین شدم چرامن تنها بایدبمانم

ازدیدگاه هرکس دنیا چه بی وفاشد

باداغ هرعزیزی باخودقرارمیزارم

بار سفرببندم بلکه نصیب من شد

هرشب گریه دارم دیگرنفس نمانده

باقلب پاره پاره درانتظارمی شینم

تامرگ بیایدازراه رحمی کندبه حالم

باجان ودل می روم هرچندکه خیلی دیرشد

بار سفرببندم بلکه نصیب من شد

بار سفرببندم بلکه نصیب من شد

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۰ ساعت 1:35 توسط عسل و سمیرا و نسیم |

!......... درد و غـــــــــــــــــــم ..........!

 

 

اگریکروزخندیدم

ویارنگ  خوشی دیدم

زمان رابی وفاخواندم

زبخت بدنالیدم

همون رنجوربیمارم

که دردی دردلم دارم

نمیدانی چه بی عارم

مرابااین همه غمها

هنوزجان دربدن دارم

نمی خواهم بمانم من

ولی افسوس مجبورم

مرادیگرتوانی  نیست

توقلبم گریه هادارم

به روی خود نمی آرم

چه داغی رابه دوش دارم

نمی دانم چه کس هستم

کدامین آرزوهارا به دل بستم

مراجزمردن ورفتن   راهی نیست

برای شادی کردن هم زمانی نیست

اگریکروزخندیدم

ویارنگ  خوشی دیدم

زمان رابی وفاخواندم

زبخت بدنالیدم

همون رنجوربیمارم

که دردی دردلم دارم

نمیدانی چه بی عارم

 

+ نوشته شده در سه شنبه نهم فروردین ۱۳۹۰ ساعت 7:47 توسط عسل و سمیرا و نسیم |

!.......... بیاد مادر و بابا ..........!

  

 

 

خودم رابابهار دلشادکردم

بهارراباطبیعت یادکردم

میان این همه  گلهای دینا

گل یاس رابه نام مام کردم

روقبرش کاشتم چند دانه سنبل

که از یادش نره روئیدن گل

برای باب گل سرخی راکاشتم

که اسم عشق رابراوگذاشتم

کناراین همه گلهازیبای

گل نرگس شدم روقبربابا

بداندمانده ام  تنهای تنها

به هرجامی نگرم غم رامیبینم

چه کس داندغم درددرون را

همون بهترکه باگل شادباشم

که برساندبه گوش مام باب حرف دلم را

که برساندبه گوش مام باب حرف دلم را

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم فروردین ۱۳۹۰ ساعت 12:28 توسط عسل و سمیرا و نسیم |

!......... بی کســـــــــــــی ..........!

 

سفره هفت سین راباعکس تزئین می کنم

من برای هرکسی یک شمع روشن می کنم

عیدراباغصه های بی کسی با گریه آغازمیکنم

باصدای بی صداخودرامهیامی کنم

درمیان عکسها مهرراتمنامی کنم

بارها درخلوت شب گریه سردادم توخواب

ناله رابابغض پنهان میکنم

هرچه کردم بادلم آرام بنشیند کمی

عاقبت ازپافتادم یادرفتن می کنم

گاه هم درخلوت خودمام راحس می کنم

یاکه از دردزیادباباب مدارامی کنم

من نمی  دانم چرامن زنده ام

با کمال بیکسی باغم سودامی کنم

 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم فروردین ۱۳۹۰ ساعت 1:25 توسط عسل و سمیرا و نسیم |