عشق صادقانه

درانتظار

!.......... بیکس و تنها ..........!

 

ازوقتی که خورشید زیر ماه میرود وگم میشود

 ازماه بدم میآید لحظه ای به سیاهی شب نگاه می کنم

ازتاریکی بدم می آیدزمانی که سحرگاه نم نمک فرا رسیدن

 روزرانویدمیدهد بدم می آیدوقتی درماشین رابازمیکنم

 که سوارش شوم بدم میآیدوقتی رانندگی می کنم آهنگ ای

 خدادلگیرم ازتوراگوش میدهم تمام خاطرات

پدرومادرودوست بهترازجانم وکوکب مهربانم

 با کلمات ولهجه شیرنش اشک رابی اختیار برگونه ام

 حس میکنم بدم می آیدحالاکه بایدلذت زندگی راباتمام 

 ناملایماتش تحمل کنم ازخودم بدم می آید ازتنهائی

وبیکسی بدم می آیدبه خودم میگویم توکه تنها نسیتی

 کسی راداری که همه کس بی کسان هست

توخداراداری .باخداحرف می زنم اماخداهم

دیگرمرانمیخواهد مراتنهای تنها بیکس رها کرده

ازخودم بدم میآید راستی زمانه چه بازیها

داردازروزگاربدم می آید خدایاکمکم کن تازودتر پیش

 خانواده باشم خداجونم جزتو کسی نمونده بامن باش

 خدایاخدایا

 

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام خرداد ۱۳۹۰ ساعت 15:42 توسط عسل و سمیرا و نسیم |

!.......... روزگار بی وفا ..........!

 

 

چون قدم بگذاشتم دراین جهان

باگریه آغازمیکنم

باهمه پستی وبلندی خوب ماندن راتمنامیکنم

رفته ام ازیادها امانمیدانم جرا

غربت دیرینه راباتوقسمت میکنم

درجوانی همچوپروانه اسیرگل شدم

تاابدبادردورنج خویش خلوت میکنم

رفتی و باباامارفتنت کاخ دلم ویرانه شد

آه... چه گویم دردودل باخاک توجان پدر

من دراین ویران هاباروزگاربی وفا

احساس غربت میکنم

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم خرداد ۱۳۹۰ ساعت 18:2 توسط عسل و سمیرا و نسیم |

!.......... درگذرگاه زمان  ..........!

 گل متحرک  

  

 درمیان همه بازیهان گاه

 شیرین ویاتلخیها عمرها مگذرند

عشقهامیمرند

باگذشت هرروزفاصله میماند

رنگهاهمچوگلی پژمرده

رنگ دگرمیگیرند

هرچه زیباوزشت می نامیدیم

همه یکروز به پایان رسد

آنچه درذهن همه خواهند ماند

آن فقط خاطره هاست 

دست نخورده همچون آب زلال

به جا خواهند ماند 

  آن فقط خاطره هاست 

دست نخورده همچون آب زلال

 به جا خواهند ماند

گل متحرک

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۳۹۰ ساعت 0:36 توسط عسل و سمیرا و نسیم |

!.......... همه رفتند ..........!

 

مراهیچکس نماندای دوست

همه ترک دیارکردند

رهاکردندتک وتنها

مرابااین همه غمها

دلم ازغصه لبریزه

زچشمام خون میریزه

دگرنوری نماندبرچشم

فقط آه مانده است برلب

نمیدانم زبحرچی انیجایم

چراآن تک ستاره زودنمی افتد

چرابااین همه افسردگی آرام نمیگیرد

دلم عزم سفرکرده

به آنجائی که هیچ کس برنمیگرده

مراهیچکس نماندای دوست

همه مردند همه رفتند

همه ترک دیار کردند

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم خرداد ۱۳۹۰ ساعت 22:43 توسط عسل و سمیرا و نسیم |

!.......... پدرروزت مبارکباد ..........!

 

دلم غمگین تنهایم کسی هرگز نمیداند

چنان هرروزگریان است که ازچشمم نمی خواند

دلم دلتنگ باباهست ولی افسوس هرگزبرنمیگردد

نه مادربحرمن مانده که حرفی ازپدرگویم

نه باباکه برایش درددل گویم

سرخاک پدرچندشاخه گل کارم

بگویم ای پدرروزت مبارکباد

نمیدانم حالم رانگاه گرم آغوش پدرراآرزودارم

به حسرت چشم میدوزم به آنکس که پدردارد

نگاهم سرددلی پردرد

برایم دلخوشی مرده تمام آرزورفته

فقط یک حرف به لب مانده.امید مرگ رادارم

چون میدانم که مهمانم.پدرروزت مبارک باد

برایت بازچندشاخه گل دارم وچندبوسه که بر

خاکت زنم هرروز.آخ جان پدرگریان گریانم

برای دیدن هردو روزها رامیشمارم.

پدرروزت مبارکباد پدرروزت مبارکباد

 

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم خرداد ۱۳۹۰ ساعت 1:22 توسط عسل و سمیرا و نسیم |

!.......... روزگار بی وفا ..........!

 

آیاتوخود را دیده ای

یا که زخود پرسیده ای

بحرچه تنها ماندهای

بااین همه خوبان چرا

 هچون گلی پژمرده ای

تاحال به فکر آن شدی

باروزگار بی وفا

اصلا چرا توزنده ای

ناخواسته دنیا آمدی

امازیادی مانده ای

آیاتوخود را دیده ای

 

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم خرداد ۱۳۹۰ ساعت 8:12 توسط عسل و سمیرا و نسیم |

!.......... بوسه برمرگر ..........!

 

دردیعنی بیقرار

گفتنش بایک کلام

 زندگی گرددتمام

بابروزحادثه

یا که درهروسوسه

شورشی برپاکند

کاردل ازحرف گذشت

تازمانی زنده ام

برلبم اسم توبود

دردلم مهرتوبود

حال ماندم چون یخی

 درمیان آفتاب

من زخود بگذشته ام

کارم ازحرفها گذشت

منتظر بنشسته ام

نوبتم ازراه رسد

بوسه برمرگ میزنم

چون دگراسم تونیست

مثل برگ زرد رنگ

زیرپاله گشته ام

بحرتو من مرده ام

همچوگل پژمرده ام

ازمیان آدما

 خیلی وقت هست رفته ام

 خیلی وقت هست رفته ام

 

+ نوشته شده در شنبه هفتم خرداد ۱۳۹۰ ساعت 19:44 توسط عسل و سمیرا و نسیم |

!.......... بیکس و تنها ..........!

 

مرا تبریک میگویند

نمداننددلم خون است

ویا اززندگی سیراست

مرااینگونه باورکن

که هم تنهاوهم درحسرت ماما

که روززن ندارم من

که همچون بیکس وتنها چنان ازیادرفتم من

خداهم ترک من کرده

نمیدانم کجای کارمن بدبود

نمیدانم مرااصلاگناهی بود

غریب وبیکس وتنهاکه ماندم گوشه دنیا

برایم روز زن مرده

درون باغچه گلها پژمرده

نگوئید روززن برتومبارک باد

برایم نگونه باورکن 

 که حقم روزمادرروززن رفته 

مرااینگونه باورکن 

که حقم راخداخورده

که حقم راخدا خورده

 

+ نوشته شده در سه شنبه سوم خرداد ۱۳۹۰ ساعت 8:16 توسط عسل و سمیرا و نسیم |