!.......... بیکس و تنها ..........!



ازوقتی که خورشید زیر ماه میرود وگم میشود
ازماه بدم میآید لحظه ای به سیاهی شب نگاه می کنم
ازتاریکی بدم می آیدزمانی که سحرگاه نم نمک فرا رسیدن
روزرانویدمیدهد بدم می آیدوقتی درماشین رابازمیکنم
که سوارش شوم بدم میآیدوقتی رانندگی می کنم آهنگ ای
خدادلگیرم ازتوراگوش میدهم تمام خاطرات
پدرومادرودوست بهترازجانم وکوکب مهربانم
با کلمات ولهجه شیرنش اشک رابی اختیار برگونه ام
حس میکنم بدم می آیدحالاکه بایدلذت زندگی راباتمام
ناملایماتش تحمل کنم ازخودم بدم می آید ازتنهائی
وبیکسی بدم می آیدبه خودم میگویم توکه تنها نسیتی
کسی راداری که همه کس بی کسان هست
توخداراداری .باخداحرف می زنم اماخداهم
دیگرمرانمیخواهد مراتنهای تنها بیکس رها کرده
ازخودم بدم میآید راستی زمانه چه بازیها
داردازروزگاربدم می آید خدایاکمکم کن تازودتر پیش
خانواده باشم خداجونم جزتو کسی نمونده بامن باش
خدایاخدایا

