!.......... روزگار بی وفا ..........!









چون قدم بگذاشتم دراین جهان
باگریه آغازمیکنم
باهمه پستی وبلندی خوب ماندن راتمنامیکنم
رفته ام ازیادها امانمیدانم جرا
غربت دیرینه راباتوقسمت میکنم
درجوانی همچوپروانه اسیرگل شدم
تاابدبادردورنج خویش خلوت میکنم
رفتی و باباامارفتنت کاخ دلم ویرانه شد
آه... چه گویم دردودل باخاک توجان پدر
من دراین ویران هاباروزگاربی وفا
احساس غربت میکنم









+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم خرداد ۱۳۹۰ ساعت 18:2 توسط عسل و سمیرا و نسیم
|