!.......... عیدتان مبارک ..........!


فـرخنـده باد بر همگان مقـدم بهـار نوروز
جاودانه ترین جشن روزگار

درانتظار


فـرخنـده باد بر همگان مقـدم بهـار نوروز
جاودانه ترین جشن روزگار




امشب مثل هرشب به حال زارخود گریه میکنم.
همچون بادبیقراروتکسوارگریه میکنم.
باشنیدن هرآهنگ گریه دارگریه میکنم.
هرشب کنارپنچره درانتظار.
بادیدن این وآن گریه میکنم.
گاه ازبخت خودوروزگارگریه می کنم.
یاچون شمع میسوزم وبی صداگریه میکنم.
لحظه برگ خزان میشوم درزیرپای رهگذرگریه میکنم.
من به حال بی بهار خودگریه میکنم.
که به داغ پدر مادر نشسته ام .
چه غریبانه گریه میکنم.
چون حبابی توهواگریه میکنم





دفن شده ام لابه لای واژه ها نبش قبرم راطور ی درست کنید
که دربین پدرومادرم باشم زیرابعدها ریشه میزنم وجوانه
وبعدگل تاهردورادرکنارخودحس کنم وهرروزازبوئیدن
وبوسیدن لذت ببرم وازآنها دورنمانم
زیرانمیخواهم درغریبی بمانم




گریه کن ای آسمان برحال من
شکوه کن ای دوست ازاحوال من
خنده راازمن گرفته روزگار
روزوشب ازیادرفته بحرمن
همچوآهوی اسیری مانده ام من بیقرار
تارسدروز ی که برگرددزمان
عاقلان دانندچه دارم درنهان
روح رفته دل مرده مانده ام من درفغان
بادوقبردل خوش نمودم درجهان
گریه کن ای آسمان برحال من
بلبلان باناله می خوانندازاحوال من
گریه کن ای آسمان برحال من
گریه کن ای آسمان برحال من





بهاررسیده ای خدا
یکی یکی شدندجدا
باقلب پردردخودم
ازهمه کس شدم سوا
عیدشده برام عزا
بگوخداچیکارکنم
تنهای تنهامانده ام
باروزگاربی وفا
باهرکه من حرف بزنم
برام نمیشه که بابا
به هرکجانگاه کنم
تورامی بینم من ماما
زدوریتون من میمرم
برای دیدن شماثانیه هارامی شمرم
امسال عیدنوروزو
پیش شماجشن بگیرم
منوتنهانزاری
میخوام بیام پیش شما
بوسه زنم به هردوتا
بهاررسیده ای خدا
منونمی بینی چرا
منونمی بینی چرا؟











رمق درجان نمانده دوست دلم خون است
غم مرگ عزیزان را چه گویم آه
خودش چون کوه سنگین است
به لب خنده ولی دردل غمگین است
نگاهش راکه می بینی که دیگربرق شادی نیست
درون سینه اش بشکاف پرازدرداست
اگردیدی صدائی درنمی آید
ویااصلا"نمی نالد
دگر خودپی برده است امروز
که عمرش ثانیه یاکه به موبند است
مرابرچشم اشکی نیست
به جایش خون می بارد
رمق درجان نمانده دوست
فراموش کرده اندمن را
همش گویم خداراشکر
زدست دوست رسدهرچیز
چه بدیاخوب خودش نیکوست
خودش نیکوست









![]()


مراباغم می خوانند
صدایم میکنندغمگین
چراهرگز نمی دانند چه می خواهم
کسی ازمن نمی پرسد
چراغمگین و تنهایم
چرااینقدرپریشانم
مثال مرغکی بی بال وپر
سردرگریبانم
درون سینه ام دردیست
که آن راخودمی دانم
دلم مرده ست
زجسم وروح بیمارم
کسی من رانمی فهمد
چقدرتنهای تنهایم
مرادیگربهاری نیست
برای دیدن مادرقراری نیست
برایم روزوشب مرده
رسیدن تاپدرفرسنگها مونده
نمیدانم چراقلبم نمی ایستد
کسی ازمن نمی پرسد
چراتنهای تنهایم
درون سینه ام دردیست
که آن راخودمیدانم

![]()



خدارادوست میدارم
که چون دل بسته ام براو
به هرگل میرسم میبویم آن گل را
خدارا یادمن آرد.به رنگ گل
صدای خواندن بلبل
ویا باریدن باران
که درهرجا تومی بینی
سراسرسبزخوش رنگ است
خدارا یادمن آرد
.زنان باردار راکه می بینی
که مادر میشود روزی
به لب خنده به دل شادی می دارد
خدارا یادمن آرد
رسدروزی که کودک مردیازن شد
ویاچون غنچه گل شد
بدست روزگارچون نسیت نابود شد
خدارا یادمن آرد
زحال خودنمیدانم
ولی بااین همه حرفها
که من اینجامهمانم
خدارادوست می دارم
خدارادوست می دارم






خدایامن چه دلگیرم ؟
چرااززندگی سیرم؟
نمیدانم جه میخواهم؟
همش درحال تدبیرم
.مراافسرده بی جان
میان این همه انسان
رهاکردند چون مرغان
به هرسومیروم باباد
نمانده اختیاربرمن
زدوری اشک میریزم
به هرحرفی می لرزم
نمی شناسم دگرخورا
چرامن مانده ام تنها؟
خدایا برتودل بستم
نزارتنهاتنهایم
زدست روزگارخسته ام
نمیدانم جه کس هستم
نمیدانم کجاهستم
خدایابرتودل بستم
...خدایابرتودل بستم






هرچی میگم دلکم ساده نباش
مگه دل گوش می کنه
میگمش گریه نکن ناله نکن
مگه آروم میگیره
این دلم زخمی شده
حرفای نگفته راباخودش
هرجاکه باشه می بره
دیگه فردانداره
ازچشاش غم می باره
کلمه دوست دارم را
دیگه باورنداره
هی به خودامیدمیده
شعرهای گذشته راروزی صدبارمیخونه
باخودش حرف می زنه
انگاری دیونه شده
تودلش غصه داره
اماکسی رانداره
که براش حرف بزنه
جونکه دل زخمی شده
چونکه دل زخمی شده






دل من غصه نخور روز به آخر میرسه
اینقدرگریه نکن همهء شبهاروزمیشه
دل من شکوه توراه به جائی نداره
دیگه شادی نمی آد لبت دیگه بازنمیشه
منتظربمون دلم تا که یه روز مرگ برسه
دیگه قلب خالی شده
به جای مهروصفا ،باغصه همبازی شده
دل من غصه توقصه میشه
حکایتی برای همه دخترا میشه
روزوشب تمام میشه
عمرتوپایان میگره
یاکه درذهن خودت عاشق شیدا می مونی
یاکه دیوانه هرکوچه می شه
دل من گریه دلا را می شکنه
دیگه چشمم دیدنداره اشک نداره
دل من غصه نخور این روزهاهم
تموم میشه عمرتوپایان میگیره
امااین نوشته هات
قصه وافسانه میشه
دل من
....غصه نخورغصه نخور






برای مردنم ای دل هزارویک دلیل دارم
زبحر دیدن مادردلاعزم سفردارم
چه تنهامانده ام اینجا
نه کس دارم برایش درددل گویم
نه همرازی که سربرشانه بگذارم
نمی فهمم چرا بغض درگلودارم
همش سردرگریبانم
به روزوشب دعا دارم
خدارامن گواه دارم
نمیدانم که درحق چه کس من کاربد کردم
که هرلحظه کلام مرگ رامن برزبان دارم
زماندن سیرسیرم من
زبحردیدن مادر دلاعزم سفردارم






فصل بهارهم می رسد
هرجا پراز گل میشود
گندم سبزه میشود
ازسیب سرخ وتخم مرغ
درمنزل هرهم وطن
هفت سین مهیامیشود
دلگیرودلگیرم چرا
چونکه غریبم ای خدا
من سفره این عیدرا
روخاک برپامی کنم
تاکه ببینندباب ومام
این دختره گریان را
هیچکس نمی خواهدمرا
فصل بهارهم میرسد
دنیاپر ازگل میشود
آرام آرام می روم
غمگین تنها میروم
شاید رسم تاانتها
آنجاببینم همه را
شایدرسم تاانتها



.gif)

تاحالادرخت برفی دیده ای
یاصدای پارا روی برف شنیده ای؟
میدونی وقتی که برفی میباره
خاطرات باباراجلوی چشمم می آره
چه روزای شادی بود
همه اون روزها گذشت
دیدن برف سفید منوبه گریه میندازه
دیگه لطفی نداره
جای خالی باباغصه توقلبم می زاره
حالا دل تنگ براش
هم برای خنده هاش
روزگاره خیلی بده
اشک امانم نمیده
خاطرات باباراجلوی چشمم می آره
چقدرتنگ دلم
برای دیدن او
حاضرم که زودتر بمیرم
بخداتنگه دلم
بخداتنگه دلم





نگوعشقم چه بی رنگ است
بگو عشق خودیه آهنگ است
بگوآنکس که جان داده
به تو عقل وخرد داده
خودش درکار تولنگ است
چرااین دل برات تنگ است؟
نمیدانم که شاید هم سرجنگ است
نگوعشقم چه بی رنگ است
من وتو هردوانسانیم
برای هرکلام عشق
خداراحق میدانیم
منم عاشق تومعشوقی
ولی هرلحظه می نالیم
خداداند چه غمگینم
خودم رامن نمی بینم
مثاله ریشه خشکی
بدون آب میمیرم
دلم مرده عزیزمن
تورادرخواب می بینم
سخنها باتومن دارم
ولی افسوس گریانم
تورا من دوست می دارم
تورامن دوست میدارم

