!.......... درد تنهـــــــــــــایی ..........!
![]()


مراباغم می خوانند
صدایم میکنندغمگین
چراهرگز نمی دانند چه می خواهم
کسی ازمن نمی پرسد
چراغمگین و تنهایم
چرااینقدرپریشانم
مثال مرغکی بی بال وپر
سردرگریبانم
درون سینه ام دردیست
که آن راخودمی دانم
دلم مرده ست
زجسم وروح بیمارم
کسی من رانمی فهمد
چقدرتنهای تنهایم
مرادیگربهاری نیست
برای دیدن مادرقراری نیست
برایم روزوشب مرده
رسیدن تاپدرفرسنگها مونده
نمیدانم چراقلبم نمی ایستد
کسی ازمن نمی پرسد
چراتنهای تنهایم
درون سینه ام دردیست
که آن راخودمیدانم

![]()
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اسفند ۱۳۸۹ ساعت 23:59 توسط عسل و سمیرا و نسیم
|
