!.......... یاد ...........!



قدم زنان ازکناررودخانه ردمیشم .تنهابه همه چی فکرمی کنم
به خودم به تو که ندیدم به آینده که اصلا"نمی دانم چی
میشه .اشک بدون اینکه بخواهم روی گونه ام راخیس کرده
راستی که چقدرخوبه که نمیدانیم فردا چی پیش میآد.ناگهان
چشمم به چندماهی ریزودرشت می خوره .واقعا"زیبا هستند
کنارآب می نشینم وتماشامیکنم.وبعدحس کردم یکی دیگرهم بغل
دستم واستاده سرم رابلندکردم دیدم چندنفردیگه هم دارن
ماهی ها رامی بینندوآه کشیدم باخودم حرف زدم
وازخداخواستم که توهم اینجاباشی باهم قدم بزنیم
اگربدانی چقدردلتنگم ونیازبه تودارم وهمه
جابه یادت هستم حتی اگرفراموشم کنی
حتی اگرفراموشم کنی


+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم آبان ۱۳۸۹ ساعت 14:29 توسط عسل و سمیرا و نسیم
|