!.......... آینه .........!


وقتی ازخواب بیدار شدم به خودم گفتم کجای کاری چرا
فراموشت کردی به خودت بیازانوی غم ا نگیر اما ناگهان یاد
حرف بابا افتادم .می گفت هروقت ناراحتی برو جلوی آینه
باصدای بلندبگو من زیبا ترین دختر جهان هستم اما من به
حرف بابامی خندیدم و می گفتم پدرجون خیلیها از من
قشنگترنداماپدربالبخند ملیح می گفت آره هستند اماعسل من
نیستند.آه باباجون خیلی دلم برای حرفا ت تنگ شده .رفتم
جلوی آینه تا اولین کلمه راگفتم خنده ام رفت فهمیدم بابا
دوست نداره منو ناراحت ببینه پس باید کاری کنم که روح
باباخوشحال باشه .بابا جون قول میدم که همیشه به من
افتخار کنی.دوست دارم بابا جون.روحت شاد پدر مهربانم
باورکن همیشه به یادت هستم


+ نوشته شده در یکشنبه دوم آبان ۱۳۸۹ ساعت 14:10 توسط عسل و سمیرا و نسیم
|