!......... تنها ...........!


تنها:کسی نمی پرسدچراباخودت حرف می زنی هزگرکسی ازقلبت
خبرنداره چندوقتی هست که دلم زندانی شده تنها درسلولش
باخودش حرف میزنه مثل کسی که گم کرده ای داره بهانه
میگیره گوشه گیرشده باکسی نمی خواهد همگام وهمراز باشه
انگاری تمام غم های دنیا راداره.لبخندرا فراموش کرده
ازهمه فاصله گرفته.یواش یواش داره ازبین میره حس میکنم
دیگر کسی مرا دوست نداره نمیدانم چی کارکنم.خودم را مثل آب
روان به جریان بادوباران سپرده ام تاشاید هرچه زودتربروم
سوی خدا خیلی دوست دارم پیش پدرم باشم یا پیش دوستم آه
چقدردلم برای آنها تنگ شده . یعنی میشه دوباره با هم
باشیم.خدا جونم من خیلی تنهام مراهم ببر خدای مهربون

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۸۹ ساعت 0:12 توسط عسل و سمیرا و نسیم
|