!.....بی تو من خواهم مرد.....!
دلنوشته های عسل جون

من به آوارگی ابر و نسیم
من به درماندگی صخره و سنگ
درمیان علف خشک کویر
که زمین چاک خورده وترک
تشنه لب منتظره قطره ای آب
من به سرگشتگی آهوی دشت ودمن
من به تنهایی خود می مانم
من در این شب که تاریک وسیاه ست
وبه اندازه حسرت زدگی دلگیر
زهرچه دوست نماست میدانم
شعردوربودن ازفاصله هارازبر
میخوانم من دراین روزغریب
آدمای رنگ وارنگهای عجیب
بی خبر ازهمه خوبیها زخودم بیزارم
برگ بید ی که با زمزمه جاری بادکه به
زیبائی روزی خوشتربه خودش می بالد
که بهاری دیگردرسکوتی غمگین
که پاورچین پاورچین می آید
از دل ظلمت تاریکی ها ازکنار رودها
همه پرندها بخصوص پرستوها
همگی درخوابند
اماافسوس من و تو دورزهم می پوسیم
غصه پوسیدن نیست غصه این فاصله هاست
غمم ازدوری توست که دراین
لحظه آ خر که کنارم نیستی
غمم از ماندن بی تو در این
لحظه پر دلهره دلگیرست
دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست
میروم ازاینجااززمین ازدریاازتمام دنیا
پروپروازکنان ازهمه آدمها
بی تو من خواهم مرد
غم تو این غم دوری تورا
با خودم خواهم بردبی
تو من خواهم مرد
بی تو من خواهم مرد
