!.....خستــــــــه ام.....!
دلنوشته های عسل جون
از خودم و از این همه تکرارزندگی خستــــــــه ام
از هو ی وها ی کــو چه و مردمان بی خیال خستـــه امدلگــیرم از هرچه ابروباد و مــاه وخورشیدبی وفا
امشب تنهایم وز هر که و هر کار خستــــــــه ام
دل غمگین سرخورده را سوی خانه می کشم
دیگر از این چهاردیوار دل آزار خستــــــــه ام
از او که گفت کنار تو هستم ولی هرگز نبــــــــود
از خود که بی حاصل دراین دیار خستــــــــه ام
از بیکسی و این همه اسرار خستــــــــه ام
از من مپرس که چرا غصه دارشدم
از سوختن دل بیقرار خستــــــــه ام
دلگــــــــیرم از کسی که گفته بود به دروغ
دوستت دارم ازتظاهرو حرفهای بی ثبات خستــــــــه ام
قلب شکسته دل خستــــــــه ،
تن خمیده به کی شکایت کنم
دیگر از گذشته دل آزار خستــــــــه ام
از درد غربتم یادی نمیکنم
ازدیروزو فردای نافرجام خسته ام
از خود که روزی سرشارزخنده بودم ولی حالا
ازگفتن قصه جدائی تن تب دار خستــــــــه امتنها و دل گرفته غمگین و نا امــــــــید
بی حوصله ز دوست ودوست نما بسیار خستــــــــه ام
