!.......... نصیب ..........!


نصیب:ناگهان به خودت می آیی می بینی دل بستی ونگران آینده
می شوی اما نمیدانی چراوچگونه به اینجا کشیده شدی .من که
عاشق بودم من که صادق بودم اماتونفهمیدی حتی نخواستی که
بدونی من درباره توچی فکرمیکنم.من ازجنگ وجدال بدم میاد
من حالا مثل پرنده بال وپرشکسته شدم که منتظر خوب شدن
وپردرآوردن هست .امااین خوب بودن ودوباره پروازکردن رابه
چه قیمتی باید بپردازم به قیمت شکستن غرورم یا نادیده
گرفتن اشتباهات من و تو نمیدانم چه میشود ؟شاید نصیب من همین
هست که غمگین ودورازتوباشم تا توحرفهای دلم را نفهمی
وصدای طپیدن قلبم را نشنوی!!؟

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۸۹ ساعت 21:26 توسط عسل و سمیرا و نسیم
|
