عشق صادقانه

درانتظار

!..........  خسته زدنیا   ............!

 دلنوشته های عسل جون

  

کنج اتاقم ،من با سکوتم ،

 تنها تنها پلکامو بستم فرقی نداره

 میرم تورویا خسته زدنیا

 غریب بی کس مانده زهرجا هرکه

 یه جور ی بی وفا گشته عاطفه رفته

 مهری نمونده دلا شده سنگ خوبیها

 مرده هرکه یه نحوی اشکام دیده

 تو خنده هام هم غم هارادیده

 تو ی نگاهم سیل بارونه

این وردنیا غریب وتنهامیگم

 خدایا غم تو دلم رادیگه نمی خوام

 سکوت مرگ را دیگه نمیخوام

 تو ظلمت شب چشمک این ستاره ها

را هرگز نمیخوام خسته ز هرکس

 دوروبرم هست وقتی که خواستم

 پیشم بمونند باهرزبانی

هی خالی بستند تنهام گذاشتند

 نامردی دیدم هیچی نگفتم

 دلمو شکوندن هیچی نگفتم

حرفها را خوردم هیچی نگفتم

 شب بود همراز دل بود

 دمساز هی شعر سرودم هی گریه کردم

 دوستی ها مرده کس نمیدونه

 دلتنگ وتنها ازاین زمونه

 سنگ صبور م ستاره ها بود

 رفیق غربت فقط خدابود به

آسمونها فقط نگاه م بود موندن

 به دنیاکارخدابود خوندن

شعرم برام دعابود هرکی

خودش رو یه جوری جا کرد باخواسته

خویش یه جوری تا کرد همه

 امیدم بارسفربست آرزومرده

 چه بیصدا رفت غم گذشته ر فته

 زیادم ماندن رفتن هردویکی شد

 دیدن هرکس همیشگی شد

دوستی نیافتم رفیق باشه

 دورزهرچیزشفیق باشه

زندگی مرده خبر نداشتم

حق دیگه مرده باور نداشتم

 ساعت دیوار میگذره تندتند

 موندن ورفتن   ثمر نداره

 موندن وماندن ثمرنداره 

عكسهايي از دسته گل هاي زيبا


+ نوشته شده در دوشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۱ ساعت 0:29 توسط عسل و سمیرا و نسیم |