!.......... نیاز ...........!


نیاز:راحت حرفم را زدم آمدم بیرون استادچب چب نگاهم کرد.ودنبالم بدوبدوآمد گفت چراناراحتی من قفط
سئوال کردم کاربدی بودمگه؟ گفتم آره شماحتما"به روانپزشک سر بزنید.وزدم بیرون .سوارماشین شدم
اشک مثل باران تمام صورتم را خیس کرده بود نمیدانم چرااما دوست داشتم پدرم درکنارم باشه یا یکی که
منو بفهمه نمی خواستم جای محل کارودفتر پدرم رابه یکی دیگه واگذارکنم.استادم می خواست جای بابا
کارکنه باوجود نیاز به کسی که کارپدرراانجام بده نمیدونم چرااجازه نمیدم کسی دفترش رااشغال کند .
آه خیلی دلم تنگ شده تنها باکی حرف بزنم واقع
واقعا" به تو نیازدارم عزیزم باورکن خیلی تنهاهستم.خیلی

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم مهر ۱۳۸۹ ساعت 10:58 توسط عسل و سمیرا و نسیم
|
