!.......... نمیدانم من چه میگویم ............!



خداوندازتوبیزاربیزارم
شب وروز همچو یک بیمار بیمارم
مراتنهارهاکردی.یتیم وبی پناه کردی
جفاکردی.ستم رابرمن مسکین رواکردی
مرا ازاین همه آدم جداکردی
خوشی راازدلم بردی گرفتاربلاکردی
زتوبیزاربیزارم
به غربت مبتلا کردی
همه گویند که دل رحمی
کرم داری توانائی
بگیر این جان بی ارز ش
دگرقدرت نماندبرمن زتنهائی
شدم دیوانه چون مجنون
چقدرباتوسخن گویم
بشینم باتوتاصبح سحرهی درددل گویم
زدوری ازپدرگویم
ویاازمادرم گویم
خودت راجای من بگذار
ببین تنهای تنهایم
دلم زخمیست گریانم
بکش این دردهجران را زدل بیرون
خدایا خوب میدانم که باصبری
ولی قدرت زمن رفته
فتادم ای خداازپا
همش هی کفرمیگویم
ببخش من راندارم هیچکس جزتو
همه رفتدهمه مردند .نمیدانم من چه میگویم
نمیدانم من چه میگویم



+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آذر ۱۳۹۱ ساعت 16:13 توسط عسل و سمیرا و نسیم
|