!.......... غم تنهایی من ............!

زیرآسمان غربت دلتنگی خانه ای را دارم
که خورشید ش همیشه درحال غروب است
ویادآ ورغریب بودن رالحظه ای فراموش نمیکند
خانه دانشجوئی من سردوتک اطاق است
پنجره کوچکی دارد تنها به روی انتظارباز میشود
وپرده ای برآ ن کشیده شده که جنسش فاصله نام دارد
ودیوارهایش به رنگ سیاه انگارهمه جایش غزادارهست
سکوتی سنگین همه اتاق رافرا گرفته
هم اتاق وهمسایه من غم است
زنگ خانه ام هرگز به صدا درنمی آید
روزهاوشبها به انتظار می نشینم
تاکسی یادی ازمن کند
اما چه بیهوده
خودرا به تماشای انتظار سرگرم میکنم
چه کسی رادارم که بخواهد
ازکنار پنچره خانه ام گذرکند
ودلش نگیرد واشک ازچشمانش نریزد
نام خانه ام راگذاشتم خانه غم و تنهائی
زیراپرازسکوت ومانندقفس بی روح و دربسته است
روزها یکی پس ازدیگری میگذرد
انگارمتولد شده ام فقط بیکس وتنها بمانم
فضای خانه ام راغصه احاطه کرده
ونای شکوه راهم ندارم


