!.......... خواب ............!




خواب دیدم که بابا زنده بود
دست دردست مامان افسرده بود
من به خودگفتم وقت مردن است
دست درازکردم گرفتم دست باب
باغضب دستش کشیدودادزد
روی ما خروارها خاك وگل است
مردنت زوداست ودرکش مشکل است
بحرچه هرروزفکر مردنی
ازخدا مرگ راتمنا میکنی ؟؟
حال بیا تاخانه خودراببین
ناگهان خودرا توگورش یافتم
سرد وتاریک جا برای من نبود
غرق وحشت سوت و كور و تنگ بود
گریه کردم ازفرا ق مادرم
ناله کردم ز تنها ماندنم
قطره اشکم سرازیر گشته بود
بالش زیرسرم یخ کرده بود
من نفهمیدم چه آمدبرسرم
تاکه چشم بازکردم
خالی بوددوروبرم
خواب دیدم که بابا زنده بود
دست دردست مامان افسرده بود
من به خودگفتم وقت مردن است


+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر ۱۳۹۱ ساعت 1:37 توسط عسل و سمیرا و نسیم
|

