!.......... خداوندادلم میگیردازگفتن ............!


دریغاشهرقلبم رایه ابری تیره پوشانده
تمام استخوانم هم زسرمای غریبی سخت میلرزد
وجودذهن من آشفته وبیمار
روانم را غمی سنگین ازرگبار
هما ننده حبابی درهواویلان وسرگردان
که گویی بادهم همدست پلیدی شد
چنان می کوبدبر پیکر.ندانم ازچه دلگیرم
ززخم قلب رنجورم زمان رادوست میدانم
خداوندا دلم میگیردازگفتن
که گویم دوستی مرده
غمین درباوربودن
زسینه آه برآوردن
مجال اعتمادرفته
صبوری هم سفرکرده
دلم میگردازگفتن
صداقت باحیارفته
به جایش کین روئیده
دریغامن نمیگویم تومسئولی
دلم میگیرداز غصه
دلم میگرد ازماندن
دلم میگیردازگفتن
خدوندادری بگشا
دلم تنگ است از گفتار پی درپی
دلم میگیردازگفتن
دریغاشهرقلبم رایه ابری تیره پوشانده
تمام استخوانم هم زسرمای غریبی سخت میلرزد
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان ۱۳۹۱ ساعت 15:7 توسط عسل و سمیرا و نسیم
|
