!.......... رفتم که بمیرم نشد ...........!



رفتم که بمیرم نشد
ازرهگذران فاصله گیرم نشد
فریادکنان راهی صحرا گشتم
شایدکه خدا جان بگیرد که نشد
گفتم شب وروزم شده گریه وغم
آ رزوم بود دگرغصه نبینم که نشد
درظلمت شب دست به بالا بردم
بانام خدااشک نریزم که نشد
سرخورده زهرجا که امید ی بود
رفتن زدنیا چراجورنشد
برهردردیوارنوشتم خدااااا
یاصبربده یاکه ازغصه رها
گفتمش درمان دردم را چه شد؟؟
گفت هرگز این دوا پیدانشد
گفتمش یک زره هم تسکین نیست ؟
گفت افسوس روزگار حالیش نشد
گفت افسوس روزگار حالیش نشد


+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آبان ۱۳۹۱ ساعت 0:25 توسط عسل و سمیرا و نسیم
|