!..........قاصد............!


قاصد.اگرمیدونستم اینقدرکه من به فکرتوهستم توهم مرا یاد میکنی دیگه غصه نمی خوردم.
میدونی دوست داشتم کبوترمی شدم وهروقت دلتنگ بودم می آ مدم پیشت وبرات ازدوری
ازتنهایی ازغریبی مهمترازهمه دوست اشتن می گفتم.اماغربت بین من وتودیواری بسیاربلندی
کشیده که کبوترهاهم نمیتونه قاصد خوبی باشند. اما پیام دادم به کبوترهای دور حرم امام رضا
هرطوری شده پیغام مرابه تو برسانند.وبه تو بگن یکی هست اینجا که خیلی دوستت داره
وهمیشه به فکرتوست عزیزم آیاتوهم مرا یادمی کنی.یااینکه فراموشم میکنی؟

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم مهر ۱۳۸۹ ساعت 12:46 توسط عسل و سمیرا و نسیم
|
