!.......... دو سال گذشت ...........!

ازگفتن هرشعر که حرف دلهاست
بابودن هربیت که عشق دردنیاست
آنکس که مرا دراین جهان آ ورده
باوردکلامش روح زجان رابرده
راضی شدم ازهرچه به من بسپرده
من بنده ناشکر که مادرمرده
درحسرت دیدارپدر پژ مرده
گفتم به خودم آ خ چقدرنادانی
ازبدوتولدتوخوب میدانی
دنیاهمه فانی ست فقط مهمانی
روزش که رسدقدرجوانی دانی
باکلمه یاحق خداراخوانی
ازغربت غمها چه چیزمیدانی؟
بیکس نشدی قدر پدررا دانی
ازگفتن نامش دلم میگیرد
سال پدراست گریه کنم پنهانی
دوسال گذشت برای من شد بیست سال
ازاشک یتیم بی گناه کی دانی
سرگشته وحیران زکاردنیا
امروزگذشته به فکرفردا
آیی به خودت که عمرتم بگذشته
نه رنگ خوشی بودنه همدم درد
دل برچه توبستی ازروزازل؟
ازگفتن هرشعر که حرف دلهاست
بابودن هربیت که عشق دردنیاست
آنکس که مرا دراین جهان آ ورده
باوردکلامش روح زجان رابرده
راضی شدم ازهرچه به من بسپرده


