!........... کاروان ..........!



میروی راحت برو ای کاروان
من زغصه ماند ه ام دراین جهان
روزگاری شاد خندان بودلبم
حال از دست زمان پژمرده ا م
یک زمانی گریه راجایی نبود
سربسردنیا اگرغم بود
هیچ باکی نبود
ناگهان چون پتک کوبیدندسرم
تارومار کردندازدوروبرم
درجوانی داغ هرچی دیده ام
گفتنش خیلی آسان دردلم رنجیده ام
زخم خورده همچوبیمارجزام
منتظرروزمی شمارم کاروان
تاکه رو زی دل بسوزانی مرا
همسفرباخودکنی تاآن جهان
من سراپاگوش به فرمان توام
دست به دستت می دهم تاانتها
زودبروای کاروان تندتربروای کاروان
خسته ام ازاین زمان
خسته ام از این وآن
میروی راحت برو ای کاروان
من زغصه ماند ه ام دراین جهان
روزگاری شاد خندان بودلبم
حال از دست زمان پژمرده ا م
یک زمانی گریه راجایی نبود



+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 20:37 توسط عسل و سمیرا و نسیم
|