عشق صادقانه

درانتظار

!......... رفتی .........!

 

صبح زودابری نوبت من شده بود
که معلم پرسیدصرف کن  رفتن را
بانگاهی آرام ولی باغصه وغم
رفتم رفتی رفت
باسکوتی چون شب
همه جاراپرکرد
دردلم سرد چویخ
فاصله راحس کرد
 آخه   رفتن  همه
رفتم...رفتی..رفت

ماندم آخرتنها
دلشکسته اینجا
برلبم لبخندنیست
هیچ کجاشادی نیست
من شکستم درخود
 رفتم ورفتی ورفت
سهم من غربت نیست
جای خالی که رفت
همچنین خالی ماند
خاطرات سبزش درمیان قلبم
 مثل نقاشی ماند
اشک هاجاری شد
 صرف فعل رفتن
 بین  غمها گم شد
 ومعلم آرام درسکوتی گمنام
دفترم رابرداشت
درنگاهش  اشک بود
 همه جای دفترم هم خیس بود
خیلی زیبا نوشت
بدترین تلخ ترین
 فعل جهان رفتن بود
ولی ای کاش نبود
آری آری همین رفتن بود

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم فروردین ۱۳۹۱ ساعت 12:20 توسط عسل و سمیرا و نسیم |