!.......... سفر ...........!
|
|
رودوش خسته من پرازرازنگفته
باکوله بارسنگین به انتظارنشسته
یه روزشدی همسفرتوراه رفت وماندن
نگاه به هم میکردیم باحرفای ساده
تاکجاهامی رفتیم باپاهای پیاده
کورمیشدیم زهرجامادوتارومیدیدیم
ازعشق حرف میزدیم توراه پاک جاده
با خودمون میگفتیم سفرخیلی قشنگه
خداکنه این روزا باخوشی هاش بمونه
واسه روزهای رفته دلم داره میسوزه
قصه شده اون روزهافقط خدامی دونه
واسه روزهای رفته سفرشده حکایت
عشق ازدلهاپریده همش شده شکایت
زشوروحال رفته نوشته هاش مانده
سردی حرف عاشق حق وفاروخورده
رودوش خسته من پرازراز نهفته
مثل گل بهاری که غنچه هاش مرده
یخ زده قلب عاشق دیگه رمق نمونده
لعنت به این روزگار
حق ماها روخورده
حق ماهاروخورده


+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۰ ساعت 12:30 توسط عسل و سمیرا و نسیم
|

