!.......... کار خداست ..........!



بلبلی درباغ هستی محکومم به مرگ
آخرین ته قطره های خون خشکیده ست به رگ
دست یارای نوشتن را نکرد
دل آرامش ندارد جان من
مرگ حق است. گفتنش خیلی روان
رفتن ازدنیا برایم آشناست
جان شیرین است
ولی نیست دست تو
هرمسافرآخرش هرجا که باشدرفتنیست
من خودم را چون مسافر دیده ام
باتمام مشکلات جنگیده ام
میروم حی میروم اماکجا
بلبلی ساکت شدم هم بیصدا
رفتنم حتمی ست گوحالاچرا
دیریازودرفتنم کارخداست
دیریازودمردنم کارخداست



+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مهر ۱۳۹۰ ساعت 0:15 توسط عسل و سمیرا و نسیم
|