!.......... دلم فریاد میخواهد ..........!

دلم فریادمیخواهد
دراین تاریکی ظلمت
زشب من شکوه هادارم
که آرام جان میگیرد
مراازخودمیداند
چه بی ریا بادیوارنجوا میکنم هرشب
حضورم را زانسانها حاشا میکنم هرشب
صدایی درنمی آیدزبس آهسته میگریم
چه دوست خوب دارم من
که ازسنگ است ازرنگ است
سخن راهیچ نمیداند
چه آسان باغرور خود مدارا میکنم هرشب
تحمل میکنم هرروزبه امیدی که شب آید
دلم آرام میگرید
به خودگویم خداحافظ ای دیوار
که شاید آخرین شب هست
زبس که این دلم تنگ ست
میرم جایی که یک رنگ ست
دلم فریادمیخواهد
چرااین زندگی جنگ است
نیرنگ است
چراانسان هررنگ است...چرا

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۹۰ ساعت 13:51 توسط عسل و سمیرا و نسیم
|

