عشق صادقانه

درانتظار

!.........برقله عرش ..........!

 

 

 

برقله عرش کبریا بودم من

چون دُردرخشان پرمهرصفابودم من

موج  طوفان مراازعرش بیکران ربود

بادحسود بردبسوی برهود

برد آنجا که هیچ مهرنبود

ژشادی نبود .روح نبود

ریشه زبن سوخته بود

تاعمق وجودجسم غم انباشته بود

نابودشدآرزوه ها که دل ساخته بود

روزگار مسخره وارگفت

که آدم  به چه تو می نازی؟

 سرنگون کردهرآنچه که خودش باخته بود

برهرچه که دل بندی مال توکه نیست

لعنت به زمان بی وفاتابه کجاتاخته بود

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۰ ساعت 0:51 توسط عسل و سمیرا و نسیم |