!.......... رویــــــــــــــا ..........!







![]()

ازبس که غمگین بودم.
رفتم وزودترخوابیدم.
اماچه رویائی دیدم.
دستم تودست بابابود.
بین زمین وآسمون
فرشته ها رامی دیدم.
خنده رولب بابابود.
نمی دونی چه زیبابود.
باهم دیگه حرف می زدیم.
تاکه به خونه رسیدم.
انگاربابائی زنده بود.
اصلا"توخواب نمرده بود.
منوگذاشت می خواست بره.
گرفتم دستش رابازور.
دادمی زدم بابابمون بابابمون.
بیدارشدم یهوزخواب .
دیدم همش یه رویابود.
بابادیگه اینجانبود.
بابادیگه اینجانبود









+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم آذر ۱۳۸۹ ساعت 20:13 توسط عسل و سمیرا و نسیم
|