!.......... بابا جــــــــــــــــون ..........!









سراسرخیابان ودرختان سفید ویک دست است
خیلی قشنگ وزیبا هست اما من چرااینقدردلتنگم
اشک ازچشمانم سرازیر می شه.
چون 3هفته دیگه وای ناخت می شه وشب سیلویستر
من بدون بابا چی کار کنم.
هرسال برام درخت کاج میگرفت وبادستان خودش ومن
آنرا تزئین می کردیم
وکادوهم برای همدیگه می گرفتیم ودست نمی زدیم
تا شب وای ناخت وسال نو.من خوشحال بودم همیشه
چون هم میلادو نوروز ایرانی را جشن می گرفتم.
آه بابا جون چرا مردی منو تنها گذاشتی.
بابا ببین برفهاراکه باهم بازی می کردیم
حالا نمی خوام حتی دست به برفها بزنم.
باباجون جات خیلی خالی هست
تورو خدا بیابه خوابم بابای خوب ومهربونم.
دوست دارم









+ نوشته شده در جمعه نوزدهم آذر ۱۳۸۹ ساعت 11:23 توسط عسل و سمیرا و نسیم
|