!.......... دفتر خاطرات ...........!


هروقت دفترخاطرات را بازمیکنم.
دلم می خواد چیزی درآن بنویسم که اشک ازچشمانم سرازیر نشود.
اما نمیدانم چه حسی درآن نهفته هست ورقهای گذشته
راناخواسته می خوانم.
بعضی روزهاآنقدرشیرین بود.
که فکرمیکنم دفترمال من نسیت .
اماروزهای خوش چقدرکم داردآه دفترم دلم به حالت می سوزد
که باید غم وغصه های مرا تحمل کنی .
انگارتوهم بامن گریه میکنی.
چون توهم خیس شدی.
وتوخودکارم توهم خسته شدی معلومه که اسیردستان من شدی
گاهی مینویسی گاهی نه توهم خیسی دفترراحس کردی.
اماخبرخوش برات دارم دفترم مادر حرف زدبعداز8روزنمیدانی
چقدرخوشحالم.
واقعا"خوشحالم


+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آذر ۱۳۸۹ ساعت 13:39 توسط عسل و سمیرا و نسیم
|